شناسه متن : 1062
1396/11/12 - 10:20 2018-02-01 10:20:00
علی علیه السلام می فرماید: «دنیا خواه ناخواه منزلگاهی است برای بشر که چند صباحی در آن زندگی می کند و می رود.» بعد می فرماید: «ولی مردم در این دنیا دو دسته اند:...

بردگان و آزادگان

علی علیه السلام می فرماید: «دنیا خواه ناخواه منزلگاهی است برای بشر که چند صباحی در آن زندگی می کند و می رود.» بعد می فرماید: «ولی مردم در این دنیا دو دسته اند:...
 
علی علیه السلام می فرماید: «دنیا خواه ناخواه منزلگاهی است برای بشر که چند صباحی در آن زندگی می کند و می رود.» بعد می فرماید: «ولی مردم در این دنیا دو دسته اند:
 
یک دسته به بازار این جهان می آیند و خودشان را می فروشند و برده می سازند؛ دسته دوم مردمی هستند که خود را در این بازار می خرند و آزاد می سازند.» «1»
 
این سخن به قدری عمیق و محکم و پرمعنی است که جز از روحی که با نور خدا روشن شده باشد تراوش نمی کند. آری، محصول زندگی برخی از افراد- که متأسفانه هنوز اکثریت افراد بشر را تشکیل می دهند- بردگی و خودفروشی و شخصیت خود را از دست دادن و به تعبیر قرآن خودباختن و خودزیان کردن است، بندگی شهوت و حرص و خشم و کینه است، اسارت در بند عادات جاهلانه و رسوم بی منطق و نامعقول است، تقلید از مد و تابعیت این اصل است که «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو». بعضی از مردم چنین می پندارند که همینکه مملوک کسی دیگر نبودند و به اصطلاح زرخرید نبودند، دیگر آنها آزاده اند؛ دیگر نمی دانند هزار نکته باریکتر از مو اینجاست؛ نمی دانند اسارت و بندگی هزار نوع و هزار شکل  دارد؛ نمی دانند که بندگی طمع و آز هم بندگی است، اسارت در قید عادات جاهلانه هم بندگی است، پول پرستی هم بندگی است:
بیتی از عنصری بیارم کز وی خوبتر و نغزتر رقم نتوان کرد
 
 
دانش و آزادگی و دین و مروّت این همه را بنده درم نتوان کرد
 
یوسف صدّیق سالها نام بردگی داشت، یعنی در بازار خرید و فروش کالاها خرید و فروش می شد، مانند یک کالای بی جان دست به دست می گشت، از زیر دست این خارج می شد و زیردست دیگری قرار می گرفت، از این خانه به آن خانه منتقل می شد، مالک هیچ چیز نبود، حتی غذایی که می خورد و یا جامه ای که می پوشید از آنِ اربابان بود؛ اگر کار می کرد و محصولی از دسترنج خود تهیه می کرد باز هم متعلق به خودش نبود، زیرا بنده و برده هرچه کسب می کند به ارباب تعلق می گیرد.
 
یوسف از نظر جسمانی کاملًا برده بود، ولی همین یوسف ثابت کرد که آقاتر و آزادتر از او در همه کشور مصر وجود ندارد. محبوب و معشوق یکی از زیباترین زنان مصر واقع شد و همان یوسف غلام و برده جواب رد به آن زن زیبای جوان متشخص داد، گفت در عین اینکه از لحاظ قانون مالکیت، تن من برده شماست روحم آزاد است، بنده شهوت و هوا نیستم: «غیر حق را من عدم انگاشتم»، من فقط بنده یک حقیقت می باشم و روحم در مقابل یک فرمان خاضع است و آن خداوند متعال است که خالق من است؛ من حاضرم علاوه بر بندگی، در چهاردیواری زندان هم بسر ببرم و بنده شهوت و هوا نشوم، حاضرم این محرومیت و محدودیت ظاهری را بپذیرم و آن بند را بر گردن ننهم؛ رو کرد به درگاه خداوند متعال و گفت: «خدایا زندان در نظر من از آنچه اینها مرا به آن می خوانند محبوبتر است.» 
 
در تاریخ شواهد زیادی هست از کسانی که از لحاظ قانون مالکیت، غلام و برده و مملوک بودند ولی از لحاظ روح و عقل و فکر در منتهای آزادی بودند. مگر لقمان حکیم که قرآن کریم سوره ای به افتخار او و نام او اختصاص داده، برده و بنده نبود؟
 
در عین حال از لحاظ عقل و روح و اخلاق در منتهای آزادمنشی بسر می برد. و شواهد زیادتری همیشه در جلو چشم خود می بینیم از کسانی که به حسب قانون  مالکیت آزادند ولی اسیر و برده اند، عقل و فکرشان برده است، روح و دلشان برده است، شهامت و اخلاقشان برده است. قرآن کریم می فرماید: «بگو زیان کرده واقعی آن کسانی هستند که خودشان را باخته اند و شخصیت انسانی خود را از دست داده اند»  اینکه کسی در صحنه زندگی جامه خود را ببازد یا خانه و مسکن خود را ببازد یا پول و ثروت خود را ببازد یا مقام اجتماعی خود را ببازد آنقدر مهم نیست که کسی شخصیت معنوی و انسانی خود را ببازد، حرّیت و شهامت خود را ببازد، شجاعت خود را ببازد، استقلال و مناعت خود را ببازد، صفا و صمیمت خود را ببازد، وجدان و قلب حساس خود را ببازد، عقل و ایمان خود را ببازد، روح استغنا و فتوّت خود را ببازد.
 
مردم همان طوری که علی علیه السلام فرمود دو دسته اند: یک دسته در بازار این جهان خود را می فروشند به پول و مقام و هوا و هوس و تجمل و مد و تقلید؛ و دسته دیگر در این بازار خود را خریداری می کنند و شخصیت واقعی و انسانی خود را باز می یابند، یک دنیا بزرگواری و عزت نفس و مناعت و شرافت و راستی و استقامت و عدالت و تقوا و حقیقت خواهی و ایمان و معنویت برای خود ذخیره می کنند، در این بازار آن نرخی را به رسمیت می شناسند که قرآن تعیین کرد که هیچ چیزی ارزش ندارد که آدمی خود را به آن بفروشد.
 
امام صادق علیه السلام در ضمن اشعاری می فرماید: من این نفس گرانبها را در بازار وجود و هستی فقط یک قیمت برایش قائل هستم، فقط یک گوهر است که شایسته است بهای این متاع گرانبها قرار گیرد؛ آن گوهر همان است که از صدف کون و مکان بیرون است؛ من در میان تمام مخلوقات جهان چیزی که ارزش بهای این کالا را داشته باشد سراغ ندارم. اگر من خود را و نفس خود را به یک کالای دنیایی بفروشم، به موجب اینکه کالای دنیایی فانی شدنی است از بین می رود و متاع گرانبهای روح و نفس من نیز به موجب اینکه فروخته شد از دستم رفته است، دیگر من دست خالی هستم، نه متاع در دستم هست و نه بهای آن.
 
غلامت همت آنم که زیر چرخ کبود
 
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است 
 
______________________________
(1). نهج البلاغه، حکمت 133
 

 

انتهای پیام

دیدگاه ها